احادیث موضوعی معصومین و قرآن

  • احادیث موضوعی

    احادیث موضوعی معصومین و قرآن کریم درباره نماز - خانواده - همسر و فرزند - ازدواج - مسلمان - مومنان و جملات قصار

  • احادیث نماز

    حدیث (1) رسول اکرم صلى الله علیه و آله : لا تَزالُ اُمَّتى بِخَیرٍ ما تَحابّوا وَ اَقامُوا الصَّلاهَ و َآتَوُا الزَکاهَ و َقَروا الضَّیفَ… ؛ امّتم همواره در خیر و خوبى اند تا وقتى که…

تاریخی و گردشگری

درباره آیت الله عبدالجواد غرویان

زندگینامه آیت الله عبدالجواد غرویان

Print Friendly, PDF & Email

آیت الله عبدالجواد غرویان

آیت الله عبدالجواد غرویانآیت الله عبدالجواد غرویان با حکم بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران حضرت امام خمینی(ره) مدت 32 سال امامت جمعه شهرستان نیشابور را بر عهده داشتند که به دلیل کهولت سن در سال های اخیر درخواست هایی مبنی بر جایگزینی فردی دیگر را به عنوان امام جمعه نیشابور از محضر رهبرمعظم انقلاب اسلامی مطرح نمودند که هر بار معظم له بر ادامه فعالیت آیت الله غرویان تاکید کردند و سرانجام با درخواست ایشان در تیر ماه سال 1391 موافقت شد؛ و اما در ادامه شرح حال ایشان نقل می شود.

تولد و دوران کودکى

اینجانب به سال 1305شمسى در شهر نیشابور درخانه‏ اى بسیار فقیرانه و عارى از همه تجمّلات و زرق و برق مادّى متولد شدم.

پدرم به نام ملّا محمدرضا غرویان فردى بود که در امور دینى و اعمال عبادى بسیار موفق و اهل مسئله و قارى قرآن و نوافل آخر شب بود. شغل او صبّاغى (رنگ رزى) بود، معمولاً نخ و کرباس‏ هایى که با دستگاه (فَرَت) بافته میشد را رنگ می کرد و با درآمد کمى که داشت با قناعت روزگار را می گذرانیدم. او به باغ دارى علاقه وافرى داشت. باغى را که داراى انگور و سردرختى بود خریده بود و از میوه‏ هاى آن باغ، علما و اقوام و دوستان را بهره‏ مند می نمود. او صداى خوشى داشت و در شب‏ هاى زمستان که از چایى و غذا فارغ می شد کتاب‏هاى فارسى اخلاقى، تاریخى، روایى و احیاناً شعرى که داشت با صداى خوش و آهنگ دل‏نشینى می خواند و در آخر به ذکر مصیبت حضرت سیّدالشّهدا(ع) مى‏ پرداخت خود گریه می کرد و جمع ما را به گریه مى‏ آورد. او با علماى شهر محشور بود و گاهى از آنان ضیافت می کرد.

مادرم به نام خدیجه زن مؤمنه و عارفه‏ اى بود که رشحه‏ اى از عرفان را دارا بود و به مناسبت هر موضوعى شعرى مى‏ خواند. گاهى در شب‏ ها در گوشه‏ اى خارج از کرسى مى‏ نشست و لباس‏ هاى برادران و خواهرانم را -که مجموعاً شش نفر بودیم – وصله مى ‏زد و با خود زمزمه مى‏ کرد و به اشعار سعدى و حافظ متمثّل مى‏ شد. او قصه ‏هاى قرآن را خوب نقل می کرد و در امور زندگى بسیار ظریف کار، مدیر، مدبّر و قانع بود و زندگى ما را با آن درآمد کم به خوبى اداره مى‏ نمود که ما فرزندان حالت قناعت و شوق به قرآن، نماز و مجالس دینى را از این مادر و پدر آموخته بودیم. آن‏ها چون عنایتى به تربیت فرزندانشان داشتند بنده را از حدود شش سالگى به مدرسه فرستادند و در ایّام‏ تعطیلى مدارس در تابستان به مکتب‏ هاى مرسوم آن زمان مى‏ بردند که کتاب‏ هاى‏ متداول آن مکتب‏ ها مانند کتاب صد کلمه، عاق والدین، موش و گربه، استغفراللّه وامثال این‏ها را بخوانم. پدرم که اشعار کتاب نصاب الصبیان را از حفظ داشت برای من مى‏ خواند و لغات او را معنا مى‏ نمود تا این‏که دوره دبستان بنده به اتمام رسید.

دوران تحصیل

دوره دبستان که به آخر رسید مدّت دو سال در دکان عطّارى و بقّالى شاگردى کردم‏ و در این میان شب‏ها کتاب‏هاى حماسى آن زمان را (مانند رستم نامه، شیرویه(هفت جلد)، حیدربک، فلک ناز، امیرارسلان) می خواندم. در دکان که بودم گاهى می دیدم طلبه کوچکى هم سن خودم عمامه تمیز سفیدى بر سر و عبا و قباى مرتّبى در بر دارد، شوق طلبگى در وجودم قوّت می گرفت تا عاقبت شاگردى را ترک گفتم و در مدرسه گلشن که تحت سرپرستى حجّهالاسلام والمسلمین جناب حاج شیخ محمد حسین نجفى اداره می شد وارد شدم. روزها دو سه ساعتى به پدرم کمک می کردم و اغلب شب‏ها را در مدرسه می خوابیدم. خداوند متعال شوقى به من عنایت کرده بود که در مدّت کوتاهى جامع المقدّمات را تمام نمودم و کتاب سیوطى و شرح مختصر را شروع کردم و در اواسط کتاب سیوطى بودم که کتاب شرح نظّام را نیز درس گرفتم و در طى همه این درس‏ ها آن‏چه را که درس گرفته بودم تدریس می نمودم.

آیت الله عبدالجواد غرویاندر آن زمان مرحوم حاج شیخ محمدرضا محقق – که ادیبى کامل و سخن‏ورى توانا بود – براى ما درس سیوطى می گفت: او خود چون داراى مناعت نفس بود و نمی خواست که از سهم امام استفاده کند صفات و ملکات عالى او در شاگردانش اثر می گذاشت که اگر دو سه روزى در ایّام طلبگى گرسنه می ماندیم و یا سختى‏ هاى دیگر بر ما فشار می آورد حاضر نبودیم پیش کسى اظهار نماییم. حاج شیخ محمد رضا محقق، مبارزى نستوه بود که با صوفى‏ ها و بهائى‏ ها و مردم متحجّر همیشه در ستیز بود و ما در حقیقت روحیّه مبارزه با مرام‏ هاى باطل و ناپسند را از او گرفتیم و این روحیّه سر منشأ مبارزات بعدى من شد.

زمانى که وارد مشهد مقدّس شدم در مدرسه میرزا جعفر حجره گرفتم مدّت کوتاهى به درس مغنى ادیب رفتم، ولى درس او را نسبت به درس حاجى محقق نپسندیدم؛ امّا درس آیهاللّه خزعلى در مدرسه نوّاب مورد پسندم شد و از آن زمان دوستى بنده با آیهاللّه خزعلى برقرار شد که تتمّه مغنى و مطوّل را در نزد ایشان خواندم و کتاب کبرى‏ فى المنطق و حاشیه ملّاعبداللّه را پیش آقاى سیّدى که با آقاى خزعلى هم درس و هم مباحثه بودند، خواندم.

پس از اتمام ادبیّات وارد کتاب‏هاى فقهى و اصولى شدم. کتاب معالم، شرح لمعه و مقدارى از قوانین را در درس حاج میرزا احمد مدرّس که مایه افتخار حوزه علمیّه مشهد بودند، تمام نمودم.

مکاسب، رسائل و کفایه را نزد اساتید فرا گرفتم؛ مانند حاج شیخ على اکبر صدرزاده و آیهاللّه حاج شیخ هاشم قزوینى و در مدّت کوتاهى حاج شیخ کاظم دامغانى و نیز مقدارى از مکاسب را از آیهاللّه آقا میرزا جواد آقا تهرانى – اعلى اللّه مقامهم – که این بزرگان در تقوا و گریز از علقه هاى مادّى معروف بودند.

پس از طى مراحل سطوح فقه و اصول در درس خارج آیهاللّه آقامیرزا جوادآقا تهرانى شرکت کردم. معظّم‏ له به عنوان درس خارج ابتداء یک دوره اصول منقّح را به طور مختصر بیان نمودند و تشریح فروعات آن را موکول نمودند به بعد و فرمودند: «در خلال بحث‏هاى فقه، وارد بحث‏ هاى اصولى خواهیم شد». از این رو، درس ایشان مختص در فقه نبود، گاهى چند روز فقه بود گاهى به مناسبت یک موضوع اصولى چند روز اصول را مطرح می نمودند. بنده سالیانى که در مشهد مقدّس بودم درس ایشان را ترک نکردم و تقریباً هم‏زمان با درس ایشان از فقه حضرت مستطاب فقیه کامل آیهاللّه حاج شیخ حسنعلى مروارید – حفظه‏اللّه – استفاده می نمودم که مبانى فقه و اصول بنده در خدمت این دو بزرگوار پایه گرفت تا زمانى که حضرت آیهاللّه میلانى – قدس‏اللّه‏ سرّه‏ الزکى – وارد مشهد مقدّس شدند.

بنده مدّت‏ ها در درس فقه ایشان که شب‏ ها در مسجد جامع گوهرشاد افاده می نمودند، شرکت می کردم و تا زمان رحلت آن مرد بزرگ درس ایشان را مغتنم می شمردم.

عوامل مؤثر در شکل گیرى اخلاقى

همانا تربیت‏ هاى صحیح پدر مادرى و روح قناعت و مناعت آنان و روش زندگى اساتیدم بود که قبل از آن‏که در شکل گیرى علمى بنده مؤثر باشند، در شکل گیرى اخلاقى بنده موثر بودند. بنده کم‏تر کسى را دیده‏ ام که حالت تقوا و زهد و تواضع و فروتنى و دنیاگریزى او مانند آیهاللّه تهرانى و حاج شیخ هاشم قزوینى و حاج شیخ مجتبى قزوینى و یا آیهاللّه میلانى باشد. آنان علاوه بر جهات علمى و فقاهتى داراى کرامت‏ هاى نفسانى و عرفان الهى و اهل دعا و استغفار و کثرت تضرّع و زارى و اهل تهجّد بودند و با همه این احوال از ریا به‏ دور بودند حالات خوش آن بزرگان که از نظر زندگى با فرش‏ هاى کم قیمت و منزل‏ هاى محقّر و خوراک‏ هاى ساده به سر می بردند سبب شده بود که همه بزرگان و فضلا و طلّاب به آنان عشق می ورزیدند و آنان را براى خود الگو می گرفتند.

آثار و تألیفات

در باره تألیفات و تحقیقات علمى باید بگویم که بنده با وجود بزرگانى که اهل تألیف و تحقیق بوده و مى‏ باشند، خود را لایق نمى‏ دیدم چیزى تألیف کنم، ولى بعد از رحلت آیهاللّه میرزا جواد آقا تهرانى مکرّر دوستان از بنده سؤال مى‏ کردند که تو سال‏ هاى متمادى با ایشان مأنوس بودى، خاطرات خودت را هر چه از استاد دارى نقل کن تا در مجلّه‏ اى و نوشته‏ اى بیاوریم، بنده استنکاف مى‏ کردم، چون اصرار بعضى را دیدم بر این شدم که خودم در باره معظّم‏ له چیزى بنویسم و از خداوند بزرگ و روح بلند خود استاد مدد جستم و نوشته کوچکى به‏ نام جلوه‏ هاى ربّانى در حالات آیهاللّه تهرانى را تألیف نمودم که به چاپ رسید و مورد استقبال فراوان علاقه‏ مندان و مشتاقان قرار گرفت و اینک سفارش مى‏ کنم که هر کس آن کتاب را ندیده از قم انتشارات شفق تهیّه کند و بخواند که لذت بخش خواهد بود.

استقبال گرم به آن کتاب سبب شد که تصمیم بگیرم چیزهایى را که در باره قرآن کریم متفرّقاً یادداشت کرده بودم همه را بازنویسى کنم و به صورت کتابى درآورم، از این‏ رو، این اثر ناچیز هم به نام جلوه‏ هاى قرآنى یا نردبانى به سوى عالم انوار به اتمام رسید که آن هم در قم انتشارات نبوغ به طبع رسیده است.

و کتاب سومى که مجموعه درس‏ هایى است که براى بعضى از دوستان اهل علم و جمعى دیگر از علاقه‏ مندان گفته‏ ام به نام ذرّه خاکى یا انسان متعالى که از خودِ نام پیدا است که مسیر انسان را از زمان تولد تا زمان مرگ و عالم بعد از مرگ تا دروازه عالم آخرت ترسیم نموده است.

تدریس

بنده از همان زمانى که مشغول تحصیل علم عربى شدم از ادبیّات گرفته تا فقه و اصول، معمولاً هر کتابى را که درس گرفتم تدریس نموده‏ ام و این مرام بنده بوده از اوّل صرف میر تا مکاسب و رسائل و تا زمانى که در مشهد مقدّس بودم، معمولاً روزى سه درس مى‏ گفتم؛ ولى از آن روز که امامت جمعه نیشابور را پذیرفتم کارها یکى پس از دیگرى رو به رویم قرار گرفت و مخصوصاً که حضور در جبهه‏ ها و کمک رسانى به رزمندگان را وظیفه مقدّم خود دانستم که بر تدریس ترجیح می دادم.

پس از پایان جنگ تحمیلى، بار دیگر در حوزه نیشابور مشغول تدریس کتاب شرح لمعه و مکاسب شدم.

دورانى که در مشهد مقدّس به درس و بحث اشتغال داشتم با پشتیبانى و مساعدت آیهاللّه مروارید مدرسه علمیّه‏ اى به نام مدرسه بعثت تأسیس کردم که از صرف میر شروع شد و بحمداللّه طلّاب خوبى در آن تربیت شدند که وارد درس خارج گشتند، بنده خیال مى‏ کنم که اگر عملى خداپسندانه داشته باشم تربیت همان طلّاب مى‏ باشد وبس.

فعّالیّت‏هاى مبارزاتى و سیاسى

ایّامى که پنجم ابتدایى را تمام کرده بودم و به عنوان شاگردى در نزدیکى مدرسه گلشن در مغازه‏ اى کار مى‏ کردم و ضمناً در بین‏ الطلوعین از اوّل صرف میر درس مى‏ گرفتم، با طلبه‏ ها آشنا شده بودم. روزى وارد مدرسه شدم دیدم طلبه‏ ها اطلاعیه‏ اى را که بر تنه درخت توتى زده شده بود قرائت مى‏ کردند و به هم نگاه مى‏ نمودند، بنده جلو رفتم دیدم اطلاعیه به‏ نام (صداى نجف) از مرحوم شهید نوّاب صفوى بود. جمله‏ اى که به یاد نگه داشتم و در دل انسان اثر مى‏ گذارد این است:

«اى مردم شریف ایران! ما در نجف حاضر نشدیم که جسد خبیث رضا شاه از آسمان نجف بگذرد، شما چه طور حاضر شدید که در خاک ایران دفن گردد».

بنده غایبانه به نوّاب صفوى عشق مى‏ ورزیدم و محبّت او دلم را گرفته بود تا این‏که صداى منحوس احمد کسروى بلند شد و نوّاب صفوى وارد ایران شد که شرّ و فساد آن ملعون را از سر مردم کم کند.

نوّاب پس از کشتن احمد کسروى مدتى در نیشابور به سر مى‏ برد با این‏که در صدد گرفتن او بودند، ولى او به مسجد مى‏ رفت به مدرسه مى‏ آمد و براى اساتید مدرسه و طلبه‏ هاى بزرگ سخنان داغى در ستیزه با شاه و دار و دسته‏ اش بر زبان جارى مى‏ کرد. او هنگام سخن‏رانى، فانى در محبّت اهل بیت عصمت و طهارت(ع) بود. شال سبزى در کمر و عصاى ظریفى در دست داشت که عصا هم‏ آهنگ سخنانش بالا و پایین مى‏ رفت و چنان شیرین سخن مى‏ گفت که دل همه را صید مى‏ نمود.

دیدن نوّاب و حالات خوش او در شکل بخشیدن روحیّه مبارزاتى در بنده اثر گذاشت که همیشه مایل بودم با نوّاب و امثال او باشم و با دشمنان اسلام و قرآن بجنگم.

آشنایى با رهبر کبیر انقلاب حضرت امام خمینى(ره)

آشنایى با آن حضرت از آن زمان پیدا شد که شنیدم فقیهى پارسا و زاهد داراى شجاعتى بى نظیر به نام حاج آقا روح اللّه خمینى در قم در جریان انجمن‏هاى ایالتى و ولایتى علیه رژیم کثیف پهلوى به پاخاسته و شاه را که بعد از رحلت آیهاللّه العظمى بروجردى مى‏ خواست نفس راحتى بکشد به ترس و اضطراب انداخته است، دلم براى دیدنش پر مى‏ زد.

تا روزى با یکى از دوستان در بازار سرشور مشهد ناگهان دیدیم که سیّدى جلیل‏ القدر با قامتى بلند و استوار از آن سر بازار به طرف مسجد گوهرشاد مى‏ آید، هر کسى او را مى‏ دید، مى‏ ایستاد و به او نگاه مى‏ کرد، کسبه بازار در جلو دکان‏ هاى خود مى‏ ایستادند و به او احترام مى‏ نمودند، دوستم به من گفت: «فلانى، حاج آقا روح اللّه خمینى است». ما دو نفر جلو رفتیم سلام کردیم، آقا جواب دادند و به ما محبّت نمودند، فرداى آن روز در منزل آیهاللّه حاج شیخ على اکبر نوقانى که جلسه هفتگى بود و نوعاً بزرگان و علماى عظام مى‏ آمدند، رفته بودم آقایان علما در موضوعى با هم بحث مى‏ کردند و اظهار نظر مى‏ نمودند که ناگاه دیدم امام وارد شد، تمام بزرگان و علما حرکت کردند. امام که نشست سکوت محضى همه را فرا گرفت. همه مبهوت جمال او بودند، امام نگاهى به یکایک جمع حاضر در جلسه نمود و دل همه را مى‏ ربود و آرامش می بخشید.

نگاهش هر دلى تسخیر مى‏ کرد دل دیوانه را زنجیر می ‏کرد، این بود تا زمانى که مبارزات امام علنى شد و همه جا را گرفت و رژیم سفّاک پهلوى امام را ربود و به تهران برد، پس از آزادىِ امام و بازگشت به قم، ما جمعى از طلّاب در حدود 45 نفر با صلاحدید و رهبرى آیهاللّه مروارید و آیهاللّه حاج شیخ مجتبى قزوینى با معیّت خودشان به دیدن امام آمدیم و به طور نوبتى وارد اتاق امام شدیم که در آن ملاقات حضرت آیهاللّه خزعلى جمعیّت را معرّفى کرد. سپس امام سخنان گرمى در باره طلّاب مشهد مقدّس ایراد نمودند.

بنده و امثال بنده قدرتى در نفس خود پیدا کردیم که مبارزات علنى را شروع نماییم. مسجد فقیه سبزوارى که بنده در آن اقامه نماز مى‏ کردم مرکز مبارزه شده بود، نوعاً ساواکى‏ ها شب‏ ها با لباس‏ هاى مبدّل مى‏ آمدند که در آن‏جا حرکتى انجام نگیرد، در مدرسه میرزا جعفر که بنده درس مى‏ گفتم و معروف شده بودم که از نزدیکان آیهاللّه تهرانى هستم، ساواکى‏ ها همیشه در رفت و آمد بودند و مترصّد بنده بودند. روزى دیدم یکى از آن‏ها خود را به من رساند و پرسید: «غرویان تو هستى؟» گفتم: آرى. گفت: «تو و جواد تهرانى (مقصودش آیهاللّه تهرانى بود) فردا خود را به اطلاعات شهربانى معرّفى کنید». این را گفت و رفت. بنده جریان را با بعضى از دوستان در میان‏ گذاشتم، ابتدا، مایل نبودم خودم را معرّفى کنم، امّا به توصیه دوستان براى دفاع از موقعیّت و شخصیّت آیهاللّه تهرانى به اطلاعات شهربانى رفتم، پس از توهین و تهدید برگ ه‏اى مقابلم گذاردند تا تکمیل کنم، سپس سراغ میرزا جواد آقا را از من گرفتند، به آن‏ها این گونه تفهیم کردم که ایشان از اساتید و مدرّسین بزرگ حوزه هستند و شأن ایشان اجلّ از این است که به شهربانى جلب شوند، به این ترتیب اطلاعات شهربانى از جلب آیهاللّه میرزا جواد آقاى تهرانى منصرف شد.

تأسیس مدرسه بعثت و تربیت نوآموزان و طلّاب

نکته‏ اى که براى طلّاب امروزى مى‏ تواند سرمشق خوبى باشد، این است که تحصیل با مبارزات دینى و فرهنگى منافاتى ندارد؛ چه این‏که در مدرسه بعثت – که خودم تأسیس کرده بودم – طلبه‏ هاى مبارز و سیاست شناس با این که در همه تظاهرات و سخن‏رانى‏ هاى حضرت آیهاللّه طبسى، رهبر معظّم انقلاب و شهید هاشمى نژاد شرکت مى‏ کردند، ولى در عین حال از همه بهتر درس مى‏ خواندند و نوعاً افرادى باسواد و مبارز بودند. علاوه بر این، مسجد فقیه سبزوارى واقع در کوى طلّاب که بنده اقامه نماز مى‏ کردم، به مرکز مبارزه تبدیل شده بود و اعلامیه‏ هاى امام به‏ طور مرموزى در میان نمازگزاران پخش مى‏ شد و مأموران نمى‏ فهمیدند که چگونه پخش شده است و همه را از من مى‏ دانستند. یادم نمى‏ رود که شبى بعد از سلام نماز یکى از همین مأموران اعلامیه‏ اى در دست داشت و آمد کنار من نشست و گفت: «در این اعلامیه که به شخص اوّل مملکت توهین شده، در مسجد شما پخش شده و تو که امام جماعت هستى مسئولى». بنده بلافاصله با صداى بلند گفتم: آى مردم! به این مرد نگاه کنید اعلامیه‏ اى که به شخص اوّل مملکت توهین شده است در دست او است و به من مى‏ گوید: تو مسئول‏ى؟ آیا من مسئول‏م یا این مرد که چنین اعلامیه‏ اى در دست دارد؟ او فوراً از مسجد فرار کرد. خلاصه با همه مبارزات به لطف الهى نه تبعید شدم و نه به زندان افتادم و نه کتکى خوردم و خودم را در حرز و حفظ حضرت رضا(ع) مى‏ دیدم.این به سبب حرزى است که از آن‏ حضرت نقل شده و بنده آن را همیشه، با خود داشته و دارم.

غرویانفعّالیّت‏ هاى بعد از پیروزى انقلاب اسلامى

در اواخر سال 1360شمسى بود که حضرت آیهاللّه طبسى که بنده را خوب مى‏ شناخت مرا به حضور طلبید وقتى که به خدمتشان رسیدم فرمود: «ما یک لباس پرافتخارى براى شما بریده‏ ایم و آن امامت جمعه نیشابور است». بنده عذر آوردم که من در این‏جا مشغول مبارزه هستم، دو سه تا درس مى‏ گویم، مسجد را اداره مى‏ کنم، مدرسه بعثت را دارم، فرمودند: «از نیشابور جمعى زیاد از روحانى و غیر روحانى آمده‏ اند و متقاضى امام جمعه هستند و اکثراً شما را اسم مى‏ برند و من هم که شما را خوب مى‏ شناسم وظیفه مى‏ دانم که قبول کنید». خلاصه کار را بر من حتم کردند و بالاخره به نیشابور منتقل شدم.

خاطرات دوران جنگ

از همان دوران اوّل جنگ، از مشهد مقدّس به جبهه اعزام شدم در نیشابور تمام همّت بنده در کمک رسانى مالى و انسانى به جبهه بود و خودم مرتّب در جبهه‏ ها حاضر مى‏ شدم. پشتیبانى مردم نیشابور از رزمندگان، در دوران دفاع مقدّس بعد از مشهد مقدّس بالاترین رتبه را به خود اختصاص داده بود. از این‏ رو، پس از مشهد بیش‏ترین شهید را نیشابور دارد. گرچه مردم شریف نیشابور، مردمى خوب و فداکار بودند، ولى تبلیغات یک امام جمعه و حضور مستمر او نیز بى اثر نبود.

نمایندگى مجلس خبرگان

پیش از دوره اوّل مجلس خبرگان رهبرى زمزمه‏ ها بلند شد که باید کسانى عضویّت در مجلس خبرگان بشوند که حقیقت ولایت را به طور کلّى و ولایت فقیه را در زمان غیبت کبرى‏ به طور جزئى درک کرده باشند تا بتوانند مسائلى را که در ارتباط رهبرى محور بحث‏ هاى مجلس خبرگان است بفهمند و نظر بدهند. براى این موضوع، حضرت مستطاب جناب آیهاللّه طبسى و جمع دیگرى از علما و انقلابیون به بنده اصرار کردند که از استان خراسان کاندیدا بشوم و چون یکى از شرایط کاندیدا شدن در آن مجلس، اجتهاد بود، آقایان حضرت آیهاللّه شیرازى، آیهاللّه مروارید و آیهاللّه فلسفى کتباً صلاحیّت بنده را تأیید کردند و بنده با این‏که خود را لایق این کار نمى‏ دیدم احساس وظیفه نمودم و قبول کردم. پس از رأى گیرى وارد مجلس شدم و در دوره دوم نیز به دلایلى احساس وظیفه‏ ام شدّت پیدا کرد بار دیگر، کاندیدا شدم و در مجلس حضور یافتم.

در طول این دوران آن‏چه از همه دردناک‏تر بود ارتحال حضرت امام(ره) بود که غم او از دل‏ها بیرون نخواهد شد و مردم مثل او را نخواهند دید، چه این‏که ابعاد وجودى او را زبانى و قلمى نتواند گفت.

بى بیان است زبان از گفتن‏ ناتوان است قلم از رفتن

و شرح خدماتش را تاریخ نتواند نوشت. رفعه اللّه إلى محلّ قدسه وجعله فى کنوز رحمته فى حضره أکرم خلقه محمد و أهل بیته صلوات اللّه علیهم أجمعین.

مرحوم آیت الله عبدالجواد غرویان امام جمعه فقید نیشابور، در سن ۸۹ سالگی، در دوم دی ماه 1394 بر اثر کهولت سن و بیماری، به دیار حق شتافت. (روحش شاد و یادش گرامی)

غرویان

Print Friendly, PDF & Email
ارسال دیدگاه

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.